رایانرایان، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

رایان یکی یه دونه ی مامان و بابا

پانزده ماهگی پسرم

درودی به رنگارنگی پاییز ... پسرکم پاییزت مبارک مامانی رو ببخشش که دیر به دیر برات مینویسه به حساب تنبلی نذار تمام وقتم دربست در اختیار توست البته فکر نکن دارم شکایت میکنم نه اصلا واقعا خدا رو شکر میکنم که تو رو دارم اونم تو که این قدر نازنینی الهی فدات بشم پسر خوب من ... از وقتی که میتونی راه بری دیگه راستی راستی وروجک شدی و همه جا میخوای بری برای همین از صبح که بیدار میشم باهات بازی میکنم تا شب که از خستگی خودت میای بغلم و گاهی با شیر گاهی هم بدون شیر خوردن و فقط از فرط خستگی میخوابی ... از اول مهر که ساعت ها جابجا شدن ساعت خواب ما هم فرق کرده ساعت 6 بیدار میشیم و با بابایی صبحونه میخوریم و بعد که بابایی میخواد بره سر...
3 مهر 1392

از شهربازی تا باغ پرندگان

درود... پسرک نازم الهی که همیشه سالم باشی وشیطونی بکنی ...قربون راه رفتنت بشم مامانی یک ماه بیشتر نیست که میتونی راه بری ولی دیگه کاملا احساس استقلال میکنی و دوست داری تنها راه بری مگه این که احساس خطر کنی!! جیغ های بنفشتو الهی قربون بشم که نشونه ی اینه که کم کم میخوای باهامون حرف بزنی... چیزی نمونده که وارد پانزده ماهگی بشی و من سرشار از  ذوق داشتن تو!! خیلی دوستت دارم جیگرم... خوب بزار برات از هفته ی گذشته بگم!  یکشنبه عمه پریسا اینا اومدن خونمون چون عمه میخواست چشمش رو عمل کنه ... حسابی با کیان شیطونی کردین ... خودمون هستیم خیلی به کیان زور میگفتی!! طفلکی همین که میومد با یه اسباب بازی بازی کنه صاف همونو میخواست و جیغ و د...
16 شهريور 1392

چند خبر با هم!

هزاران درود... رایان مامان منو ببخش که دیر به دیر میام برات مینویسم آخه واقعا فرصت نمیشه جیگرم ... امروز یه کم عجله دارم ولی قول میدم دیگه سعی کنم تند تند برات بنویسم .... جدیدا یاد گرفتی بگی بر به معنی برق و همون موقع هم دستتو میاری بالا و لامپ رو نشون میدی ... تا هفته قبل نمیتونستی کلید پریز رو بزنی و چراغ رو روشن کنی و همیشه با کف دست میزدی روش ولی تو این هفته یاد گرفتی!! هر وقت من رو مبل دراز میکشم میای رو مامان و میری بالا: و بعد یاد گرفتی با انگشت اشاره روی پریز رو فشار بدی: آخر هفته باز رفتیم خونه ی مامان بزرگ ها و فکر کنم آخرین مسافرت تابستانمون بود چون دیگه کم کم کلاسای بابایی داره شروع میشه ... این عکس که گذاشت...
11 شهريور 1392

اولین اردوی رایان

درود ؛ رایان جیگر ایشالا همیشه سالم باشی مامانی... خوب برات بگم از اولین اردوی تو بهترینم.... دو سال پیش قبل از این که شما بیاین تو دل مامانی من و بابایی با یه گروه کوهنوردی میرفتیم مناطق دیدنی و جاهایی که با ماشین نمیشه خیلی رفت کلی کوهنوردی آب نوردی و خلاصه کلی برا خودمون حال میکردیم.... تا این که بابایی امسال گفت چیزی نمونده تابستون تموم بشه باز بریم و این قدر اصرار کرد تا مامانی گفت باشه آخه من میترسیدم فرشته کوچولوم اذیت بشه .... و خلاصه اولین اردوی تو به مقصد چشمه ناز سمیرم شکل گرفت و این هم از ماوقع ماجرا: صبح زود یعنی پنج و نیم از خواب بیدار شدیم و آماده شدیم بریم سر ایستگاه منتظر برای اتوبوس ... شما رو هم با این که خواب بودی لبا...
2 شهريور 1392

رایان و مامان و عروسی

درودی به گرمی تابستان به همه ی عزیزانم...   اللخصوص به رایان جیگر خودم که این چند وقت حسابی همراهمیمون کرد ... شرمنده به خاطر دیر آپ کردن ... خوب رایان جیگر از کجا شروع کنم برات از این یکی دو هفته که خدا رو شکر همش به شادی و مهمونی و عروسی گذشت ... گوش کن تا برات تعریف کنم:   چند وقت پیش خاله زهره خاله بابایی اومده بودن و ما هم همراه مامان پروانه اینا میرفتیم مهمونی هایی که به خاطر اومدنشون بود هم به ما خیلی خوش گذشت هم به تو خونه ی مامان ایران که کلی کیف کردی از بس تو حیاط چهاردست و پا رفتی و پله ها رو بالا پایین کردی ... این عکسو وقتی رفته بودی پشت بخاری شکار کردم تازه وقتی میخواستم بگیرمت شلنگ گاز رو میگرفتی که نتونم بیا...
29 مرداد 1392

تبریک به خاله رویا

دیروز یعنی 15 مرداد 92 نی نی خاله رویا به سلامتی به دنیا اومد ... خاله رویا عمو کورش بهتون تبریک میگیم ... تا پریروز که با خاله رویا حرف میزدم قرار بود اسم گل پسری کیاشا باشه ولی خبر قطعی ندارم... انشالا زودی میریم دیدنش که کلی عکس ازش بگیریم.... خاله رویا بعد از اون همه سختی مبارکت باشه هدیه ی الهی... ...
16 مرداد 1392

یک روز با پرنسس ها

و اما پست دوم.... دوباره رفتیم دیدن خاله ندا و دخملای خوشکلش ... هورا... چهارشنبه بابایی مجبور شد بره سر کار و ما رفتیم خونه خاله ندا .... الهی قربون این خوشگلا بشم من .... خانم , ناز , ماشالا هزار ماشالا خدا حفظشون کنه جیگرای منو تو رو خدا ببخشید رایان این قدر اذیتتون کرد:   قربون هانا خانم خوشگل بشم که خودش داره شیر میخوره:  قربون هانیتا خانم بشم که حواسش به همه جا هست و اما این هم رایان در تلاش برای رسیدن به خوشگلا:                 مامانی چرا این قدر هانیتا رو اذیت کردی؟ تازه شیشه شیرش رو هم خوردی... آخه تو چرا ...
10 مرداد 1392