رایانرایان، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

رایان یکی یه دونه ی مامان و بابا

به مناسبت روز پدر

و اما امروز ١٣ رجب است و روز پدر ... برای من که آقا جونم یه جایگاه ویژه ای تو دلم داره امیدوارم خدا هیچ وقت سایه ی هیچ پدری رو از سر بچه هاش کم نکنه آقا جونم خیلی خیلی دوست دارم بابا جمشید شما هم خیلی برام عزیزین امیدوارم سال های سال خوشحال و سلامت باشین... پدر جان ، با یك دنیا شور و اشتیاق وضوی عشق می گیرم و پیشانی بر خاك می گذارم و خداوند را شكر می كنم كه فرزند انسان بزرگ و وارسته ای چون شما هستم. پدر جان عاشقانه دوستت دارم و دستانت را میبوسم. داود ... عزیزم ؛ ای تمام زندگی و هستی ام، عشق را با تو تجربه كردم و بدان مروارید زیبای عشقت همیشه در صدف سرخ قلبم جای دارد. بهترینم، به پای همه خوبیهایت برایت خوب بودن، خوب ماندن و خوب دیدن...
3 خرداد 1392

روزهای آخر اردیبهشت

درودی دیگر به همه ی عزیزانم... رایانم منو ببخش که چند روزه نتونستم بیام روزهای قشنگ زندگیت رو به یادگار بذارم... آخه مامانی این دو سه روزه مشغول تر تمیز کردن بودم راه پله و سر پله و ... آخه دیگه به محض این که در باز میمونه میری توی راه پله و من به خاطر وجود نازنین تو همه ی راه پله رو شستم تا یه وقت مریض نشی.... گل پسرم آخر هفته ی خوبی داشتیم سه شنبه هفته گذشته مهمون داشتیم مامان پروانه اومده بود خونمون و هممونو خوشحال کرد... سه شنبه بابایی شب رفت سر کار و دیگه از چهارشنبه صبح پیشمون بود... چهارشنبه  بعدازظهر با بابایی و مامان پروانه رفتیم مزرعه دوست بابایی و توت خوردیم یه جور توت خاص به نام توت موزی!!! بمیرم الهی چون دکتر تا یک سالگی ...
30 ارديبهشت 1392

یازده ماهگی پسرم

درود.... روزها پشت سر هم میگذرن و اصلا باور کردنی نیست که این قدر زود فرداها می آیند و می روند... و اما 20 اردیبهشت هم گذشت و پسرم وارد یازده ماهگی شد... رایان خوشکلم یازده ماهگیت مبارک.... تو یازده ماهگی پیشرفت هایی که داشتی کاملا مشهودن الان دیگه وقتی دستتو به مبل یا دیوار میگیری میتونی چند قدم راه بری وقتی روی مبلی میفهمی که ارتفاع داره و خودتو پایین نمیندازی بلکه محکم خودتو میگیری که یه وقت نیافتی... کشوی میز رو باز میکنی و هر چی توشه خالی میکنی وقتی با یه وسیله خاصی بازی میکنی و ازت میگیریمش ناراحت میشی و گریه می کنی این قد بامزه که نگو... نفهمیدم کی یاد گرفتی که ماما بگی الان وقتی کارم داری میگی ماما ماما... شبا هم دیگه میخوابی و کمتر...
20 ارديبهشت 1392

تبریک به خاله ندا

درود... به سلامتی نی نی های خاله ندا دیروز یعنی 17 اردیبهشت به دنیا اومدن تا جایی که خبر دارم خدا رو شکر حال نی نی ها و مامان ندا خوبه و امروز میرن خونه بی صبرانه منتظر دیدنشون هستیم... خاله ندا , عمو وحید هزاران بار مبارک.... ...
18 ارديبهشت 1392

تولد سه سالگی کیان

درود.. دیروز 12 اردیبهش بودش و تولد کیان عزیز... از همین جا باز بهش تبریک میگیم... خیلی خوش گذشت و بیشتر از همه جای بابایی خالی بود آخه بابایی شیفت بود و سر کار بودش!!! این هم چند تا عکس از دیشب: این عکس کیک آقا کیان که خیلی خوشکل بودش:     این هم آقا رایان که گرمش شده بود و آب میخورد!!   اینا هم کیان و رایان که تو اوج شلوغی نتونستم عکس دو نفره ی بهتری بگیرم!! و این هم عکس پسر بچه های شیطون وقتی که کادوها باز شدن و کادوی ما به کیان که یه بازی فکری بود و همه را مشغول کرد: باز هم به کیان تبریک میگیم و براش عمر صد و بیست سال آرزو میکنیم....   ...
13 ارديبهشت 1392

فرشته ای به نام مادر

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می‌گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛ اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد؛ اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.   کودک ادامه داد: من چگونه می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی...
11 ارديبهشت 1392

روزهای شیرین کنار پسرم

درود ایشالا که همه خوب و سلامت باشین.... رایان پسر خشکل مامان چه قدر که شیرین شدی تو الهی قربونت بشم خدا رو صدها هزا بار شکر که تو رو به ما داد ... این قد شیطون شدی که نگو و نپرس وروجک کوچولو قربونت بشم چند تا عکس میزارم برات تا ببینی که راستی راستی شیطون شدی: این جا با مامان جون آقاجون توی پارک سرسره سواری میکردی:   این جا توی حیاط خونمون با شلنگ بازی میکنی!! با چه مکافاتی بردمت توی خونه میخواستی هنوز توی حیاط چهار دست و پا بری و من میترسیدم که نکنه سرما بخوری!!!   این جا هم ماشین لباس شویی روشنه و شما هم مشغول تماشا:   و این جا هم سوار اسکیت بورد  پرهام شدی و کلی حال کردی!   دو سه روز هم هست ک...
10 ارديبهشت 1392