رایانرایان، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

رایان یکی یه دونه ی مامان و بابا

یک اتفاق بامزه

1391/12/6 11:12
نویسنده : سپیده
317 بازدید
اشتراک گذاری

درودی دیگر... امروز یه اتفاق بامزه برامون افتاد گفتم بزار تا داغه بیام بگم دقیقا ربع ساعت پیش!!!...

رایان جیگر شیطون حسابی ددری شدی مامانی تا بهت میگیم بای بای دستاتو به نشانه بغل میاری بالا که بریم وقتی که تو راهروییم و میدونیم میخوایم بریم بیرون یک صداهایی در میاری از خودت که آدم شادیتو از ته قلبش احساس میکنه وتی که در هال رو میبندیم که یعنی نمیریم آن چنان لبی میزاری که آدم دلش کباب میشه!!قلب... خلاصه امروز صبح واسه این احساس بیرون رفتنت شال و کلاه کردم و بغلت کردم و رفتیم بیرون اول رفتیم بانک بعدش رفتیم چند تا آتلیه کودک ببینیم کارشون چه طوری بعدش هم رفتیم سبزی فروشی تا برات جعفری بخرم که تو سوپت بریزم! از وقتی وارد مغازه شدیم تا خرید کنم شاید 10 ثانیه هم طول نکشید و آقای مغازه دار که دید شما بغل منی زودی کارمونو راه انداخت و اومدیم بیرون و سریع تاکسی گرفتم که بیایم خونه یه دفعه خانمی که عقب پیش ما نشسته بود گفت ای وای داره فلفل میخوره!!!استرس منو میگی شاخ درآورده بودم یه فلفل گنده ی دراز دستت گرفته بودی و مک میزدی سریع از دستت گرفتم و مونده بودم بخندم ؟!گریه کنم؟! چی کار کنم... خدا به اون خانمه خیر بده که فهمید وگرنه اگه خورده بودیش چی کار باید میکردم تازه وقتی ازت گرفتم یک الم شنگه ای درست کرده بودی که بهم بده قهقههبرا این که آرومت کنم روزنامه ای که خریده بودم و بهت دادم و شما هم اصلا بی انصافی نکردی و روزنامه رو جر و واجر تحویلم دادی!!!! نیشخند انشالا آقای مغازه دار ما رو واسه این یه دونه فلفل حلال کنه!

رایان جیگر شیطون من آخه من با تو فسقلی باید چی کار کنم....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

ماما ن جونت شهلا
7 اسفند 91 13:19
عزیزم رایانم من فدای شیطونی های با مزه ات بشم جیگولی ومگولی به خدا خیلی دلم برات تنگ شده کاش متونشتم تو تلفن حرفات و حراکات بفهم
بابا داود
8 اسفند 91 19:30
قند بابا الهی قربونت بشم قربون اون خنده هات بشم وقتی منو می بینی بی اختیار می خندی قربون چشمای بلبلیت بشم قربون این شیطونیات بشم بابا میمیره برات هر روز که میگذره کارای جدید ازت میبینیم و بیشستر عاشقت میشیم... وروجک جون خیلیییییی دوستت دارم X: