رایانرایان، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

رایان یکی یه دونه ی مامان و بابا

رایان وروجک!!

1391/12/2 16:11
نویسنده : سپیده
270 بازدید
اشتراک گذاری

درود دیگر بار خدمت همه ی عزیزانمماچ.... رایان داره بزرگ میشه و من ناباورانه بزرگ شدنش رو تماشا میکنممژه...

رایان جیگرم آن قد بامزه شدی که میخوایم بخوریمت!!نیشخند کارایی میکنی که آدم از تعجب شاخ درمیاره ! هنوز خیلی از نی نی های بزرگ تر از تو هیچ حرکتی نمیکنن ولی تو سینه خیز میری در حد المپیک!!تشویق من و بابایی که جرئت نداریم چیزی رو زمین بزاریم چون یه هویی شیرجه میزنی... دیروز بابایی که چاییش رو خورد فراموش کردیم سینی رو برداریم یه هو یه چیزی بهم الهام شد که بدو بابایی رو صدا کردم و اومدیم دیدیم بله تا میتونستی قند برداشتی و میخوای بخوریشون شانسمون گفت که یه دونه برنداشته بودی چون یه دونه تو دهنت جا می شد ولی چون تمام دستت پر بود جاشون نشده بود!!!فرشته  برا شام خوردن هم فیلمی داریم بابایی دوست رو زمین جلو تلویزیون شام بخوریم و همین که سفره پهن میشه توسط شما جمع میشه برا همین تو سینی بزرگه میارم که زورت نرسه برش داری ولی وای که چه بلاهایی که سر ظرفای بیچاره نمیاری تا بالاخره یه طوری مشغولت کنیم و نوبتی شام بخوریم این قد کثیف کاری میکنی که فرداش فقط باید تمیز کاری کنم غذا خوردن خودت هم که یک طرف ...ابله خلاصه که برا خودت وروجکی شدی اساسی!!!لبخند برا عید کم کم دارم خونه تکونی میکنم و تو چه ذوقی میکنی که یه عالمه وسیله رو زمین هست که تو میتونی بری سراغشون مثلا داشتم ملحفه ها رو مرتب میکردم تا چشمت به تکه پارچه ها افتاد هر کدومشونو یه جا کشیدی بردی بابایی که اومد خونه گفت چه خبر بوده چرا اینجوری کردی گفتم من نبودم که پسرت بود و بابایی مات و مبهوت مونده بود که آخه تو بچه ی هفت و نیم ماهه مگه چه قد زور داری!!!قهقهه

برا امروز تصمیم گرفتم چند تا عکس از سینه خیز رفتنت بگیرم ولی به محض این که دوربینا میدیدی جهت عوض و حمله به مامان با هزار بدبختی اینا رو ازت گرفتم!!

اول مرحله شناسایی و سنجیدن این که آیا ارزش حرکت دارد؟!!

 دوم شیرجه در یک ثانیه به سمت هدف:

 

سوم برداشتن هدف و به دهن بردن آن!!

 

 

این عکسا هم مال روز جمعه است رفتیم خونه ی خاله رویا که قراره نی نی اش مرداد به دنیا بیاد تو ماشین هی داد میزدی بعد من اداتو درآوردم و عین خودت داد زدم بعدش ساکت شدی و سرتو انداختی پایین!قربون معصومیتت بشم عسلم قلبقلبقلب

 

 

خوب این هم از اخبار این چند روز ایشالا که همه ی نی نی ها صحیح و سالم باشن و نی نی کوچولوی ما هم همیشه همین جور خوب و پرانرژی باشه... تا درودی دیگر بدرود...بای بای

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

هیراد و عمه لیلاش
2 اسفند 91 17:41
سلام ، هیراد جون تو مسابقه شرکت کرده ، لطفا به وبلاگش بیائید و کمکش کنیدآرزومند آرزوهای شما
ندای (دختر عمو)
3 اسفند 91 1:13
سلام سپید خدا به فریادت برسه تازه اول بیچارگیتهبریز بپاش بشکن رایان جان رحم نکن خاله یکی یه دونه ای همه کاره ی خونه ای خوب عزیزم آزاد باش و خوش بگذرونخدا برات حفظش کنه قند عسلتا ببوسش از طرف من


سلام خاله ندا... خوش اومدی ...همین کارو دارم میکنم اگه بدونی چه بلایی سر عینک بابام آوردم! مامانم هم که نگو هر روز که میخواد آشغالو رو بزاره بیرون یه صدای جیرینگ جیرینگ که مال ظرفیه که من شکستم از توش میاد دیگه خونه ی مادربزرگا که هیچی... خاله بیاین خونمون تا ببینید چه حکومتی میکنم
مامان جو ن شهلا
3 اسفند 91 19:43
رایان جان فدات شوم اینقدر ماهی به اندازه ستارگان اسمان دوست دارم ومیخوام زود بزرگ شوی و شیرن کاریات بیشتر شود


منم خیلی خیلییییی دوستتون دارم و دلم خیلیییی براتون تنگ میشه بوس بوس
خاله ژاله
4 اسفند 91 17:23
سلام پیشی خاله. فدات بشم عشقم.خاله خییییلیییی دوست داره.میمیره برات.دلش تنگ میشه برات.زود بیا پیشمون.


خاله ژاله مهربون دلم برات یه ذره شده آخه خاله چرا نمیاین اینجا نمیگیم دل من کوچولویه تندی براتون تنگ میشه باید تند تند ببینتتون خوب بیاین دیگه... خاله ببینی منو کلی ذوقمو میکنی آخه سینه خیز میرم دیگه!!!...