پیشرفت های سریع السیر!!
سلام , با کلی خبر اومدم!رایان این دو روز یهو همه چی رو با هم یاد گرفت!!! هنوز خودم تو شوکم و باورم نمیشه!! از کجا بگم؟!!آهان, شنبه مامان و بابام و خاله ژاله اومدن خونمون رایان بغل بابایی بود و با هم رفتن استقبال جلوی در همین که بابایی در رو باز کرد و رایان چشمش به خالش افتاد شروع به ذوق کردن و خنده کرد این قد صداش بلند بود که من که داخل اتاق بودم شنیدم و خلاصه خوش آمدگویی حسابی کرد دیگه خدا میدونه که چه قد اون روز خندید و دلبری کرد! بعداز ظهرش بابایی رفت سر کار و ما هم با ماشین آقاجون رفتیم یه دور بزنیم تو ماشین من تل سرمو درآوردمو و موهامو مرتب کردم دیگه یادم رفت دوباره بزنمش رایان بیدار شد و تو بغلم بیرونو نگاه میکرد ما هم مشغمول صحبت ب...
نویسنده :
سپیده
11:41





